بوس
درازکشیده بود، منم پهلوش نشسته بودم و نگاهش میکردم، دستمو گرفت و انگشتش رو گذاشت زیر گلوش با یه اشاره سری تکون داد و ازم خواست بوسش کنم. وقتی خاستم بوسش کنم از خواب بلند شدم...
درازکشیده بود، منم پهلوش نشسته بودم و نگاهش میکردم، دستمو گرفت و انگشتش رو گذاشت زیر گلوش با یه اشاره سری تکون داد و ازم خواست بوسش کنم. وقتی خاستم بوسش کنم از خواب بلند شدم...

با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هربار دیر بود...
چند سال پیش این کتاب رو دیدم، شاید در نگاه اول اسم این کتاب نظرم رو جلب کرد اما داستانش از تصوری که من نسبت به اون داشتم متفاوت بود، همون طور که آدمها میتونند با اونی که ما تصور داریم فرق داشته باشند، مردی که یک شبه همسرو فرزندانش رو رها میکنه و میره، از اون طرف راز پدربزرگ که برخلاف چهره اش که سرد و بی احساس نشون میداده و از دور به قول خودش پیر خرفت به نظر می رسید، قصه ای عاشقانه و تجربه ای سنگین بیرون بیاد. مردی که نسبت به همسر و فرزندش احساس مسیولیت میکنه برخلاف پسرش که تعهد نداشته، از تجربه و حرفای قشنگش تعریف میکنه.
از قدیم گفتن برای دردودل کردن دو چیز رو باید هر دو طرف داشته باشن، یکی درد و اون یکی دل. اول اینکه ما میتونیم خیلی از مسایل رو درک کنیم، شاید چون خیلی از مسایل رو دیدیم یا از نزدیک تجربه کردیم و خیلی هاشون رو چندین بار زندگی کردیم و به همین دلیل تو بعضی از اتفاقات تفاهم داریم. من همیشه گفتم پختگی آدم این جوریه که هرچی سنش میره بالا تعداد دوستاش محدود میشه، کیفیت رفاقت خیلی براش مهم میشه، محتاط میشه و به این باور میرسه که هیچ کاری از هیچ کسی بعید نیست برای همین کم اعتماد میکنه و با عقل پیش میره. من بعضی از شعرها و کتاب ها رو زندگی کردم و با بند بندش میتونم ارتباط برقرار کنم. البته یه مورد هم در مورد نویسنده این کتاب بگم که خودش تجربه ای شبیه نوشته هاش داشته. بالاخره دایره تفکر و نوشته هایی که از ذهن بیرون میاد و تبدیل به رمان میشه، در هر کسی نمیتونه دور از اتفاقاتی باشه که هرگز لمس نکرده، نوشته های هر کسی میتونه اعتقادات، فرهنگ و احساسات هر شخصی رو ابراز کنه.
خیلی از آدمها چهره فرهنگ رو در تیپ خاص و موی بلند و موسیقی و سیگار و صرفاً مدرک تحصیلی میدونن، از نظر من ولی یه آدم بی سواد میتونه باسواد باشه. (روحت شاد جواد خیابانی). منظورم اینه آقای محترم، خانم محترمی که خودت رو بافرهنگ میدونی، از کدوم بلانسبت طویله فارغ التحصیل شدی که اینقدر بی ادب حرف میزنی، خانوادت باید بیشتر برای تربیتت وقت میزاشتن، هرزگی که فقط به اون معنای خاصش نیست، وقتی تو جمع مردونه شعور نداری چه جوری باید حرف بزنی و یا آقایی که نمیفهمه جلوی چند نفر خانم از چه الفاظی نباید استفاده کنه از نظر من بیشعوره، بی خانواده است. با این جنس از آدمها فارغ از اینکه چقدر تیپ و ظاهری که تصور میکنن قشنگ دارن هیچوقت نمیشه خوشبخت شد، نمیشه به آرامش رسید. خانمی که تو خیابون به چند تا پسر میگه میام الان تو رو *... اصلا این ادبیات فحش چقدر بین خانم ها رایج شده، یا شاید هم از قبل بوده رفته رفته پرده های عفت رو یکی یکی دارن میدرن...
مکانیک محلمون یه آدم بی سواده البته از لحاظ آکادمیک اما چند کلمه حرف بزنه همه متوجه ادب و شعورش میشن، خدا گواهه که من رفتم لوازم یدکی گوشی رو دادم با مکانیک حرف بزنه، بعد از مکالمه فروشنده با کمال تعجب گفت تعمیرکار کیه و کجاست خیلی آدم مودبی بود کاملا مشخصه ادم باسوادیه. مکانیکه برای من تعریف میکرد یه مشتری دکتر داشتم قبلنا میومد باهم ارتباط خانوادگی برقرار کردیم و خلاصه قرار شد خانوادگی باهم بریم مسافرت، آقا و خانم هر دو دکتر و مکانیک بی سواد با خانم محجبه
(البته ما ارادت داریم به همه آدمهای عفیف و پاکدامن، یه وقت بهشون برنخوره). خلاصه اینا تو سفر میرن موقع کباب پختن آقای دکتر میاد میگه به چه کبابی شده همین که میخاسته ناخنک بزنه به غذا زنش داد میزنه سرش و مرده حالش گرفته میشه که تو جمع بهرحال همچین رفتاری کرده، اینا در طول سفر کم کم متوجه اختلاف و بدرفتاریای بین دوتا دکتر میشن، بعد از برگشتنشون دیگه هرچی مکانیک به اینا زنگ میزده اینا گوشی رو بر نمیداشتن، خلاصه زمان زیادی میگذره و از سر نگرانی مجبوره میشه به خانم دکتر زنگ یزنه و ببینه چه اتفاقی افتاده که رفاقتشون بهم خورده، خانومش برمیداره و با لحنی که مشخص باشه دروغه میگه اره گوشیش خراب شده بود و... اخر سر خانوم دکتر برمیگرده بهش میگه خوشبحال همسرتون، شما ادم خوش اخلاقی هستین، همسرم... نتیجه اینکه میاد تو خونه تعریف میکنه خانومش میگه آره متوجه نگاهاشون میشدم وقتی بهم لقمه میگرفتی نمیدونم قبل از خودت به من تعارف میکردی اونا چهاردنگ حواسشون با ما بود، اونا به رابطه ما حسادت میکردن، یعنی بعد اون مسافرت اصلا ندیدمشون و ما هر چی فکر کردیم دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه، نه اینکه میومد همیشه کنار من میگفت من دکترم من فلان جا کار میکنم و... غرور بیش از حد داشته...
زندگی همیشه دریدن و جنگ و ناسزا نیست، کسی که آرام نباشه نمیتونه کس دیگه ای رو به آرامش برسونه و خودش هم به حال خوب برسه. یه جایی میخوندم نوشته بودن کسی که از تنهایی لذت نمیبرد نمیتواند از باهم بودنش هم به لذت برسد، آخه بعضی از آدمها هستن فکر میکنن یه آدم میاد و آدمو خوشبخت میکنه، خیر همچین چیزی هرگز اتفاق نمیفته. ما برای خوشبختی و درک حال خوب باید اول از خودمون شروع کنیم. این همه هیاهو برای چیه؟ هیچ جایی تضمینی ننوشته اونی که دکتره حتما هم زندگی خوبی داره یا برعکس کسی که با یه آدم بی سواد ازدواج میکنه حتما شکست میخوره، همه ما اخلاق و ادب و معرفت و... رو ستایش میکنیم اما برای عمل کردن باید از خودمون شروع کنیم، وقتی کسی خوبی رو سرلوحه زندگیش قرار بده محاله کسی پیدا بشه که با بدی جوابشو بده، که اگر همچین اتفاق بیفته علت رو باید در چیز دیگه ای جستجو کرد، مثل ذات خراب، مثل گرگی که هرچقدرم خوبی کنی هرگز اهلی نمیشه و کارش چنگ انداختن و دریدنه...