شب قدر
احیای شب قدر
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:36 توسط .
|
تا کجا بردی مرا دیشب. با تو دیشب تا کجا رفتم...
آن جام ميي که غم ز جانم مي برد
بر سنگ زدم که بي تو مي نتوان خورد
گر نتوان زيست بي تو غم نيست، ولي
اين غم کشدم که بي رخت نتوان مرد!

دیدمش. پالتوی کرمی تنش بود. فکر کردم میخاد بره نهار، با هر سختی خودمو رسوندم که دوباره ببینمش، اما اون رفت دنبال یللی تللی. اگه میدونستم که دوسم داره، دوسش میداشتم اما اون هیچوقت ادم صادقی نبود و این بد بود، اگه دوسم داشت، اخلاق گندشم قبول میکردم. اون هیچوقت آدم خوبی نبود که بخامش. کسی نبود که بخام هر روز و هر لحظه بهش فکر کنم، یا ارزشش رو داشته باشه که بخام خودمو بخاطرش از بین ببرم. من دیگه از همه بدم میاد. این دنیا ارزش این همه آرزو و حسرت رو نداشت.