داریوش
خوابیدم ولی دارم فکر میکنم. همین که اسمت به ذهنم خطور کرد چشام پر شد. من فقط دلتنگ حسهای خوبیم که داشتم، صداقتی که پای یه آدم اشتباه گذاشتم وگرنه فراموش کردن یه آدم دروغگوی بداخلاق سخت نبود. یه وقتایی هیشکی هیچی نمیدونه، پس همون بهتر که پنهون باقی بمونه...
ﺭﺍز ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫوﺷﻴﺎﺭ ﻧﮕﻮیید
ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻟﺐ ﻳﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻏﻴﺎﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ
ﺍﺯ ﺑﻴﺨﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﻣﭙﺮﺳﻴﺪ
ﺑﺎ ﺩﻝ ﺳﻴاهان ﻗﺼﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ
بعضی از آدمها دوست دارن همیشه خودشون رو قهرمان جلوه بدن، تو هر حالتی. اما شاید این ساخته ذهنی یه عده باشه، من آدمهایی رو میشناسم که کارهای احمقانه میکنن و تو ذهنشون فکر میکنن با این کارا خیلی آدم قوی هستن که میتونن با دوتا دست همه کار بکنن، قصه هر آدمی مثل کلاف در هم پیچیده ایه که باعث بخشی از بهم پیچیدن اونا خودمون هستیم، حالا هر کسی به روش خودش میخاد جدا کنه، یکی وقت میزاره بازش کنه، یکی بدتر میکنه و گره کور میندازه، یکی هم قیچی برمیداره نخ هارو از هم میبره...
همیشه یکی بوده جز خودت، که به فکرت باشه. اما تو با خودخواهی و دروغات شکستیش. همین الان که داشتم بهش فکر میکردم چشام درد گرفت. من همیشه با اشک به یادش بودم، با توهمات خودم زندگی کردم، براش ننوشتم و با درد گذشتم. من آدم وفاداری بودم. حداقل برای تو، اما تو نهایت سعیت رو کردی تا ازت متنفر باشم. هیچوقت نمیشه بایه آدم دروغگو هم مسیر شد، اما میشه برای یه عمر بابت علاقه ای که بهش داشتی سوخت. من که از تمام دنیا حاضر بودم قید همه چیزو بزنم تا چشاتو داشته باشم، چرا این همه در حق من، بی مهری کردی.
منتظر بودم یک شب برایم بنویسی: شبت بخیر جانِ دلم و من از ذوق دیدنش تا صبح خوابم نبرد:)
بعد از اولین باری که دیدمت، نشد که یک شب بیدار نباشیم و به تو فکر نکنم، یادته چقدر تحقیر شدم ولی عقب نکشیدم. دهم قرار بود از این شهر برم، شب قبلش امدم برای خداحافظی، نشون به اون نشون که چراغ طبقه سوم نیمه روشن بود، پنجره آشپزخونه هم باز بود. با من از وفاداری حرف نزن، حتی تو مسیر دلم به فکرش بود، بخدا دیگه نمیشه به تو رسید چون خودت نخاستی. بخدا که من تو تنهاییام فکر توام. خب این فکرها و دوست داشتن ها از نظر تو مهم نبودن، لابد اولویتهایی داشتی که مهمتر از این ها بوده. خودت که هیچ، حتی یکی از هم ولایتی های تو رو هم که میدیدم دلم قنج میرفت، همینجور که نگاهش میکردم، تو ته چهرش شباهتی با تو پیدا میکردم، باهاش مهربونتر میشدم.
آدمها بیشترین ضربه رو از کسی که دوسش دارن میخورن. تو برای من خیلی عزیز بودی، از میان خوبان، تو را برگزیدم تا به دستان زیبای تو پیر شوم. من زیباترین حسهای دنیا رو با تو فهمیدم. وقتی پیامت میومد قلبم از جاش کنده میشد، چشماتو که میدیدم نفسم حبس میشد، همه این سالها دلم میخاست ادامه این حس رو تجربه کنم، این متن شب چهارمه که خاستم مخفی بمونه، دیشب حالم بد بود، زیاد که فکر کردم قلبم درد گرفت، دیر وقت بود صفحه رو بستم تا بخوابم. اما قبلش به قرة العين فکر میکردم. به چشمهاش. به خنده های روی لبش که با هربار دیدنش دلم میریخت. در زبان عربی قرة العين به معنی چیزیه که به اصطلاح مایه خنک شدن چشم بشه و از نهایت خوشحالی اشک شوق دربیاره. اشک شوق سرد و خنکه اما اشک غم و حسرت داغ و سوزان، و ای نهایت قرة العين من، امشب چقدر دلم تنگته، چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که حضورش غم از دلش ببره، هر وقت تو دعای توسل به این قسمت میرسم یادت میکنم (يا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ...) ای نور چشم پیغمبر. معنی جالبی تو عربی داره، برخلاف غم، یعنى اشک سرد و خنکی که به شوق دیدن دخترش از خوشحالی درمیاد... مثل تویی که من با هربار دیدنت همچین حسی داشتم.
هر کس که تو را ديد ،به چشمان تو دلباخت ، نقاش غزل تاکه به چشمان تو پرداخت، ديوانه شد از طرز نگاهت ، قلم انداخت...
اینجا گوشهای از دل منه...