گمنام
امشب یه چیز پیدا کردم، یعنی منظورم یافتن یه چیزیه نه اینکه از زمین بخام پیدا کنم، اما نمیگم، من همیشه گفتم اما یکی بود یا نمی گفت یا میگفت راست نمیگفت، بله اینجوریه. فکر میکردم این بار که امدی بزرگ شدی، به سطحی از شعور رسیدی که بخای بفهمی، تصمیم بگیری و حرف بزنی. اما تو هیچ وقت اون آدم رویین تنی نبودی که بشه روی حرفت حساب باز کرد، فکر کردم سرد و گرم زندگی چشیدی و به حدی از پختگی رسیدی که بتونم دو کلمه باهات حرف بزنم، وقتی ناراحتی میری اما قبلش بازی رو بهم میزنی. تو حق نداشتی ذهن بهم ریخته منو با آمدنت باز بهم بریزی، امدی که فقط همون چند کلمه رو بگی و بری؟ بخدا دیگه پوکیدم، چیزی از من باقی نمونده، نقش تو همیشه تو زندگی من ضربه زدن بود، من همیشه با تو راستگو بودم اما تو چی، اصلا همه حرفات درست حتی از نقشه ای که تو ذهنت برای کار داشتی به من نخاستی بگی، من موندم با این همه غریبگی، چطور شد که پیام و ایمیل و شماره تماس گذاشته بودی که حتما باهات تماس بگیرم. صرف شنیدن سرگذشت تو به چه درد من میخورد، چرا باید من شنونده سرنوشت تو میشدم، مطلع شدن من چه لزومی داشت، من کاملا دچار تناقضم، این که من فراموشت نکرده بودم، چه ارتباطی به این داشت که تو هم منو از یاد نبردی، اینکه چطور بعد اون همه سال اون صفحه یا ایمیل من خاطرت مونده باشه، تو با من خوب تا نکردی، منی که تو زندگیم با هیچکس به اندازه تو صادق نبودم، نه این که دروغگو باشم با بقیه نه، ولی پیش تو روراست بودم، اما تو موقع رفتنت حتی پیام زدنت رو منت سرم گذاشتی که به خاست من میزدی، اما یادت نبود حرفی که زده بودم حداقل ده سال از روش گذشته بود، وقتی برای رفتن خاسته داشتم، یه عکس 4*3 میخاستم که بزارم گوشه کیفم، تا همیشه جلو چشمم باشی، میدونستم که قراره تا آخر عمر پنهونی عاشقت بمونم، میخاستم برای همیشه نگه دارم و موقع دلتنگی نگاهت کنم، بعد ازت خاستم اگه یه روز به هر دلیلی تنها شدی بیای سراغم، مهم نیست کی باشه،حتی اگه تو این دنیا اتفاق نیفته، اگه دنیای دیگه ای هم بود قول بده با من باشی، من برای خاسته اولی احتمال میدادم عکس بدی اما تو برخلاف نظر من عکسو پیچوندی اما دومی رو قول دادی، شاید چون هرگز فکر نمیکردی زندگی این جوری رقم بخوره، حتی من برای گفته خودم احتمال کمی میدادم که در شصت یا هفتاد سالگی به بعد فقط مرگ میتونه سرنوشت رو تغییر بده، اما بخدای احد و واحد دلم نمیخاست تحت هر دلیلی خلاف خاسته دلت با من باشی، اون قدر دوست داشتم که حتی نمیتونستم براش آرزوی مرگ کنم تا تو رو بدست بیارم، بخشی از رنج های من این بود که بین ما، تنها راهکار ذهن من این بود که برای خودم آرزوی مرگ کنم تا تو به خاستت برسی، تو حالت خوب باشه، اما تو کی و کجا بفکر من بودی؟ وقتی دلت شکست یاد من افتادی؟ یادته میگفتم هیشکی قد من نمیتونه دوست داشته باشه، چون فراتر از چهره و اندام ظاهری معیار مردم، من حس نابی بهت داشتم که دلم رو به تپش می آورد، خودت بهتر میدونستی که من اهل عشق و حال با نامحرم نبودم، اصلا دنبال رفع نیاز جنسی نبودم که با کسی برطرف کنم، یا چند تا چندتا رفیق داشته باشم، من از روز اول قصدم دوستی نبود، دنبال همچین آدمی هم نبودم، اما برخلاف هدفم با کسی روبرو شدم که فکر میکردم بخشی از وجود منه، یا نیمه گمشده ای که برای زنده موندنم باقی عمر به او نیاز خواهم داشت، بی اراده دلم منو سمت تو کشید، بهتر بگم مثل آهنربایی که جذب میشدم و مجبور شدم برای اولین بار با ترس و لرز خاسته ام را به زبان بیاورم، دارم فکر میکنم به این که یعنی متوجه منظورم میشی؟ آدمها فقط با تجربیات خودشون میتونن درکی از شنیده ها داشته باشن، یعنی میتونی درکی از این حسی که تعریف میکنم داشته باشی؟ اگه دوست داشتن من به چشم و لب و... ختم میشد مطمینن تو این سالها به کسی برمیخوردم که این نیازهارو برام رفع کنه یا حداقل تعریفی که از زیبایی داریم حتی شده نسبی برم دنبال زندگیم، اما دلم پیش تو جا مونده بود، بعد از تو حتی خیلیا رو پس زدم چون نمیتونستم به کسی غیر از تو فکر کنم، همه چیز گناه بود، حتی فکر کردن، حتی ازدواج و حرام بود فراموش کردنت. یه چیز میگم همیشه یادت بمونه تجربست بدردت میخوره، تو زندگی خیلیا بهت میگن خوبی، قشنگی، دوست دارم و باهم آشنا بشیم و... اما تو نگاه کن ببین کی تا آخر پای حرفش دلی باهات میمونه. نشون به اون نشون که تو یه صفحه فیک به اسم دختر بزن، اصلا عکس هم نزار ببین چقدر آدم لاشی درخواست میده، دیگه بقیه پیام ها و خاسته ها پیشکش. دنبال کسی برو که تو رو از صمیم قلب بخاد نه برای جسمت، میدونم که فهمیدن ذهن آدمها سخته اما تو هم سعی کن بزرگ بشی، مثل دختر مدرسه ای نگو با پسرایی که حس بد بهم ندن حرف میزنم!




اینجا گوشهای از دل منه...