بخشش
بخشش خوبه، اما بخشش از این نظر که طرف آگاهی نداشته باشه، ندانسته کاری رو انجام بده و بعد به اشتباهش پی ببره، عشق مراقبت میخاد، توجه میخاد، اما چطور میشه همچین آدمی رو بخشید و باهاش زندگی کرد، گیرم که تا آخر عمرش خطا نرفت، مگه میشه تمام عمرو با کسی زندگی کرد که دایم بهش شک داری. دوست داشتن آدمها رو خر میکنه، از هر مساله ای میگذری، گناه طرف مقابل رو گردن میگیری اما تهش بازم بهت ثابت میشه اشتباه کردی. مثل خود من که تا امد یادم رفت که چه بلایی سر من آورد. اما دوباره همون کاری رو کرد که قبلا کرده بود، دلم که میگه اشکالی نداره اما جناب تراپیستم من با چه منطقی این شخص رو بپذیرم. شما فقط خوب بلدین حرف بزنین. دلسوز من که نیستین، نتیجه انتخاب من که تو سرنوشت شما اثر نمیزاره. همین روانشناسی که همه تعریفش میکنن مگه سرجلسه امتحانم نیومد ورقه امتحانمو پاره کرد، فقط به این دلیل که چرا از مراقب وقت گرفتم. مگه اون یکی روانشناس که رفیقم بود همسرش رو طلاق نداد، اگه واقعا با کلمات میشد زندگی رو نگه داشت که گفته های خودشون رو عملی میکردن.
قرار نیست که آدم در قبال قلبش هر خفتی رو بپذیره، من زندگیم رو پای دلم باختم. به پای آدمی که هم کفر من نبود، عقلمم اینو خوب میدونست اما قلبم ادامه داد. رفیقام گفتن این دوس پسر داره، گفتم نه، با چشم دیدم گفتم نه، ازش پرسیدم گفت نه، به عقلم گفتم دیدی نداشت. گفتن مجرده بازیت میده گفتم نه، بهش گفتم اینجوری میگن حلقه نداری و... گفت نه، گفتم نه حرف تو راسته، فامیلشون سلیم گفت مجرده، بهش خبر رسید دیوانه شد گفت نه، گفتم نه حق با تو، راست ترین حرفها از زبان تو منعقد میشه، هزار و یک دروغ شنیدم و راست پنداشتم. یه آدمهایی با یه کارهایی بخشش ندارن، مثل دل هایی که شکست ، شخصیت هایی که خورد شد و اعتمادی که دیگه نموند. اینا قابل بخشش نیستن و حتی قابل جبران هم نیست. چطور حرمت هایی که شکسته شد، حرفهایی که نباید زده میشد، روی هم درامدن و حالا اون پرده احترام ها کنار رفته، دوباره میخاد مثل سابق بشه. من یه عادتی دارم با کسی که حرفم شده هیچ وقت نمیتونم تو چشاش نگاه کنم. حالا هزار سال هم بگذره این شیشه شکسته شده، شیشه سابق نمیشه.
اینکه یکی همچین کاری میکنه دلیلش هر چی باشه، منکر این قضیه نمیشه که این آدم هیچوقت نمیتونه آدم امنی باشه، من اصلا فیلمهای خارجی نگاه نمیکنم، علاقه ندارم فقط چند وقت پیش چند تا فیلم انداخته بودن جلو میزدم ببینم موضوع فیلم چیه، زیر نویس داشت. یه مرد به ظاهر زیبایی بود که دو تا زن نقشه کشیده بودن، بعد تو یه خونه خلوت وقتی خاستن باهم باشن، مرده گفت من متاهلم و از زندگی زناشوییم راضی هستم و... برای من خیلی جالب بود، آدمهایی که حتی به خدا هم اعتقاد ندارن میتونن متعهد باشن به همسر و زندگیشون، ما که مسلمونیم! خدا رو میزاریم کنار، وجدان و معرفت چی میگه؟ اخلاق چی میگه؟ نمک نشناسی چی؟ وقتی پدرزنت از هر لحاظ حمایتت میکنه و تو خونه اون زندگی میکنی چطور میتونی انقدر حروم زاده باشی که نون و نمک بخوری و نمک دون بشکنی. چطور میتونی با یکی رفاقت خانوادگی کنی از این جهت که به ناموسش چشم داشته باشی، چطور میتونی سر سفره اون اقا دکتره بشینی و از اونور بهش خیانت کنی. این کار از دست یه آدم ساده برنمیاد. آدم خیلی باید پست باشه که بتونه این حجم از پست فطری رو تو خودش جا بده. انقدر که خوشی بزنه زیر دلش و تعددگرا باشه. بعد دوباره بیاد با زبون بازی خرت کنه...
تو قضاوت دادگاه هر آدمی باید پاسخگوی عملش باشه مگر اینکه در حین انجام اون کار تو حالت طبیعی نباشه، مست باشه یا چیزی مصرف کرده باشه. ما در مقام قضاوت هم نیستیم اما مثلا کسی که نتونه سر مرغ ببره هیچوقت نمیتونه سر گاو ببره. آدمی هم اینجور نیست که یک شبه به این مرحله برسه، حالا این آدم رسیده و ذاتش عیان هست. شاید شما بتونید کنار بیاید، با شعار زن زندگی آزادی، هر کسی میتونه آزادانه هر کاری رو که دوست داره انجام بده، بدون محدودیت با هرکسی معاشرت کنه و کسی کاری به کارش نداشته باشه. ولی من نپذیرفتم.
سه ماه پیش یکی از همکاران قدیم که باهاشون همکاری داشتیم با هم بودیم، یه برگه از جیبش درآورد و نشونم داد،تو چهرش ترس رو میخوندم و از من میخاست نامه رو بخونم و نظرم رو درموردش بگم. نامه از این قرار بود که شخص مورد نظر رو برای توضیح مساله به دادگاه خوانده بودن و پسرش از رفتن به دادگاه اجتناب میکرد و میگفته برای کسی شاهد شدم احضاریه اونه. اما از نظر من قضیه بو دار بود. پدرشم یه حدسهایی میزد، بهش گفتم احتمالا با کسی ارتباط تلفنی یا چتی داشته ازش شکایت کردن طوری نیست. فردا صبح بهم زنگ زد بیا ما دادگستری هستیم رفتم دیدم دست پسرش دستبند زدن و قراره بره دادگاه و بهش تفهیم جرم کردن...
پدر بیجاره، با سرباز و دستبند به دست رفتیم دادگاه، جریان از این قرار بود که پسرش با یه زن متاهل که شوهرش از این کافه دارهای بین راهی بین شهر من و توه، ارتباط جنسی داشتن و پدرش گفت داخل که رفتم تمام چت ها و فیلمهایی که باهم داشتن رو فتا در اختیارشون گذاشته و همشون در کمال تعجب جایی برای انکار نداشتن. و گفتن باید از شوهرش رضایت بگیرید. شوهرشم به گفته پدر یه خانم زیبارویی بوده که با اینکه میدونسته اینکارست ولی نمیتونسته طلاقش بده چون زنشو دوست داشته، بماند که چطور از انجا خلاص شدن. مرده منو برد خونشون تا موعظه کنم و برای همسرش توضیح بدم شاید پسرش ادب بشه. اما یه ماه بعدش باباش گفت دوباره نامه امده، بازم باهم ارتباط دارن... گیرم که اون زنو رها کنه، دیگه از نظر من آدم قابل اعتمادی نیست. میتونه اون کارو نکنه اما ذات آلوده پاک نمیشه.



اینجا گوشهای از دل منه...