بخشش

بخشش خوبه، اما بخشش از این نظر که طرف آگاهی نداشته باشه، ندانسته کاری رو انجام بده و بعد به اشتباهش پی ببره، عشق مراقبت میخاد، توجه میخاد، اما چطور میشه همچین آدمی رو بخشید و باهاش زندگی کرد، گیرم که تا آخر عمرش خطا نرفت، مگه میشه تمام عمرو با کسی زندگی کرد که دایم بهش شک داری. دوست داشتن آدمها رو خر میکنه، از هر مساله ای میگذری، گناه طرف مقابل رو گردن میگیری اما تهش بازم بهت ثابت میشه اشتباه کردی. مثل خود من که تا امد یادم رفت که چه بلایی سر من آورد. اما دوباره همون کاری رو کرد که قبلا کرده بود، دلم که میگه اشکالی نداره اما جناب تراپیستم من با چه منطقی این شخص رو بپذیرم. شما فقط خوب بلدین حرف بزنین. دلسوز من که نیستین، نتیجه انتخاب من که تو سرنوشت شما اثر نمیزاره. همین روانشناسی که همه تعریفش میکنن مگه سرجلسه امتحانم نیومد ورقه امتحانمو پاره کرد، فقط به این دلیل که چرا از مراقب وقت گرفتم. مگه اون یکی روانشناس که رفیقم بود همسرش رو طلاق نداد، اگه واقعا با کلمات میشد زندگی رو نگه داشت که گفته های خودشون رو عملی میکردن.

قرار نیست که آدم در قبال قلبش هر خفتی رو بپذیره، من زندگیم رو پای دلم باختم. به پای آدمی که هم کفر من نبود، عقلمم اینو خوب میدونست اما قلبم ادامه داد. رفیقام گفتن این دوس پسر داره، گفتم نه، با چشم دیدم گفتم نه، ازش پرسیدم گفت نه، به عقلم گفتم دیدی نداشت. گفتن مجرده بازیت میده گفتم نه، بهش گفتم اینجوری میگن حلقه نداری و... گفت نه، گفتم نه حرف تو راسته، فامیلشون سلیم گفت مجرده، بهش خبر رسید دیوانه شد گفت نه، گفتم نه حق با تو، راست ترین حرفها از زبان تو منعقد میشه، هزار و یک دروغ شنیدم و راست پنداشتم. یه آدمهایی با یه کارهایی بخشش ندارن، مثل دل هایی که شکست ، شخصیت هایی که خورد شد و اعتمادی که دیگه نموند. اینا قابل بخشش نیستن و حتی قابل جبران هم نیست. چطور حرمت هایی که شکسته شد، حرفهایی که نباید زده میشد، روی هم درامدن و حالا اون پرده احترام ها کنار رفته، دوباره میخاد مثل سابق بشه. من یه عادتی دارم با کسی که حرفم شده هیچ وقت نمیتونم تو چشاش نگاه کنم. حالا هزار سال هم بگذره این شیشه شکسته شده، شیشه سابق نمیشه.

اینکه یکی همچین کاری میکنه دلیلش هر چی باشه، منکر این قضیه نمیشه که این آدم هیچوقت نمیتونه آدم امنی باشه، من اصلا فیلمهای خارجی نگاه نمیکنم، علاقه ندارم فقط چند وقت پیش چند تا فیلم انداخته بودن جلو میزدم ببینم موضوع فیلم چیه، زیر نویس داشت. یه مرد به ظاهر زیبایی بود که دو تا زن نقشه کشیده بودن، بعد تو یه خونه خلوت وقتی خاستن باهم باشن، مرده گفت من متاهلم و از زندگی زناشوییم راضی هستم و... برای من خیلی جالب بود، آدمهایی که حتی به خدا هم اعتقاد ندارن میتونن متعهد باشن به همسر و زندگیشون، ما که مسلمونیم! خدا رو میزاریم کنار، وجدان و معرفت چی میگه؟ اخلاق چی میگه؟ نمک نشناسی چی؟ وقتی پدرزنت از هر لحاظ حمایتت میکنه و تو خونه اون زندگی میکنی چطور میتونی انقدر حروم زاده باشی که نون و نمک بخوری و نمک دون بشکنی. چطور میتونی با یکی رفاقت خانوادگی کنی از این جهت که به ناموسش چشم داشته باشی، چطور میتونی سر سفره اون اقا دکتره بشینی و از اونور بهش خیانت کنی. این کار از دست یه آدم ساده برنمیاد. آدم خیلی باید پست باشه که بتونه این حجم از پست فطری رو تو خودش جا بده. انقدر که خوشی بزنه زیر دلش و تعددگرا باشه. بعد دوباره بیاد با زبون بازی خرت کنه...

تو قضاوت دادگاه هر آدمی باید پاسخگوی عملش باشه مگر اینکه در حین انجام اون کار تو حالت طبیعی نباشه، مست باشه یا چیزی مصرف کرده باشه. ما در مقام قضاوت هم نیستیم اما مثلا کسی که نتونه سر مرغ ببره هیچوقت نمیتونه سر گاو ببره. آدمی هم اینجور نیست که یک شبه به این مرحله برسه، حالا این آدم رسیده و ذاتش عیان هست. شاید شما بتونید کنار بیاید، با شعار زن زندگی آزادی، هر کسی میتونه آزادانه هر کاری رو که دوست داره انجام بده، بدون محدودیت با هرکسی معاشرت کنه و کسی کاری به کارش نداشته باشه. ولی من نپذیرفتم.

سه ماه پیش یکی از همکاران قدیم که باهاشون همکاری داشتیم با هم بودیم، یه برگه از جیبش درآورد و نشونم داد،تو چهرش ترس رو میخوندم و از من میخاست نامه رو بخونم و نظرم رو درموردش بگم. نامه از این قرار بود که شخص مورد نظر رو برای توضیح مساله به دادگاه خوانده بودن و پسرش از رفتن به دادگاه اجتناب میکرد و میگفته برای کسی شاهد شدم احضاریه اونه. اما از نظر من قضیه بو دار بود. پدرشم یه حدسهایی میزد، بهش گفتم احتمالا با کسی ارتباط تلفنی یا چتی داشته ازش شکایت کردن طوری نیست. فردا صبح بهم زنگ زد بیا ما دادگستری هستیم رفتم دیدم دست پسرش دستبند زدن و قراره بره دادگاه و بهش تفهیم جرم کردن...

پدر بیجاره، با سرباز و دستبند به دست رفتیم دادگاه، جریان از این قرار بود که پسرش با یه زن متاهل که شوهرش از این کافه دارهای بین راهی بین شهر من و توه، ارتباط جنسی داشتن و پدرش گفت داخل که رفتم تمام چت ها و فیلمهایی که باهم داشتن رو فتا در اختیارشون گذاشته و همشون در کمال تعجب جایی برای انکار نداشتن. و گفتن باید از شوهرش رضایت بگیرید. شوهرشم به گفته پدر یه خانم زیبارویی بوده که با اینکه میدونسته اینکارست ولی نمیتونسته طلاقش بده چون زنشو دوست داشته، بماند که چطور از انجا خلاص شدن. مرده منو برد خونشون تا موعظه کنم و برای همسرش توضیح بدم شاید پسرش ادب بشه. اما یه ماه بعدش باباش گفت دوباره نامه امده، بازم باهم ارتباط دارن... گیرم که اون زنو رها کنه، دیگه از نظر من آدم قابل اعتمادی نیست. میتونه اون کارو نکنه اما ذات آلوده پاک نمیشه.

خدا

آن که یک بار از مرامش نیش خوردی نبخش
پوست اندازی چه تغییری دهد در ذات مار...

من هیچ حرفی برای گفتن ندارم و حتی دلم نمیخاد حرف بزنم. حروف الفبا 32 تاست. اما بعضیا با الفا بتا و لامبدا هم رفاقت دیرینه دارن، آقا جان دیروز برنامه یه چیز دیگه بود، آخه آفتاب پرستم اینقدر رنگ عوض نمیکنه، یه جورایی فقط از بابت اینکه دوسش داشتم روش تعصب دارم وگرنه خون به جگرم کرده. خدا گواهه که فقط با یه کلمه من چقدر نابود شدم، با یه پیام چقدر قلبم به تپش افتاده، با یه تصور اشتباه به خیال دیدنش جونم به لبم رسیده. اما اون هیچ وقت هم کفر من نبوده، من نهایت تلاشمو کردم، تمام وقتم بهش فکر میکردم، عصر پیامهاشو میخوندم، آخه چرا یه ادم باید در برابر من اینقدر سختگیری کنه، من تموم عمرم با این غصه خواهم مرد، که چرا این کارو با من کرد، دلم میخاد جوابش رو بشنوم. من صد عشق و محبت و خاستنم رو براش گذاشتم، چرا یه آدم باید چشم دیدن این همه علاقه رو نداشته باشه، بعد به ریز عیب و ایرادم میرم، خودمو اسکن میکنم تا یه دلیل قاطع برای نخاستنم پیدا کنم. اینا به کنار چرا رفتارش با من اینجوری بود، عصر داشتم فکر میکردم به اون خواهش هام، به شرطهام، اون یادش نمیاد ولی من که یادمه، اینارو میگفتم که بمونه، نره منو نشکنه، اون ولی خودش اعتراف میکنه دوس پسر سابقم و...

اگه اهل دوستی بودی، اونا امروز از کجا پیدات میکنن، تو پس چرا منو پس زدی، یادمه وقتی ماه عسل نشون میداد، میگفتم بخدا انقدر دوسش دارم که زبونم لال مثل سولماز تصادف کنه مثل احسان پاش میمونم، اون تنها آدم زندگیم بود که با جان و دلم میخاستمش، هیچکس کامل نیست، منم همچین ادعایی ندارم ولی چرا نخاست بفهمه چه جایگاهی تو قلبم داره، من که تسلیم خاسته هاش بودم، من که جونم به جونش بند بود، پس چرا همه رو به من ترجیح داد، حتی تنهایی رو، این که حتی نخاست منو ببینه، تو پیام ها نوشته بود ناراحتم، براش نوشتم بیام باهم بریم بستنی بخوریم، کارهای دزدکی همیشه میچسبه، بخدا نیت بدی ندارم... چرا اسم من تو لیست الفبا نیست. برای هزارمین بار با پای خودش بیاد و وقتی روی تو میگه تو رو چای اون تصور میکنم بره پشت سرت بنویسه میم ول کن نیست و نمیدونم کی کلا از زندگیم اوت میشه. اونی هم که از چشم میفته دوباره برمیگرده سرجاش ولی من...

از کجای دلتنگیام بنویسم، من همیشه بودم، همیشه تمام وقتم رو بهش فکر کردم، به یادش بودم، غصه خوردم با فکرش شعر خوندم و آهنگ گوش دادم، ولی اون ما رو آدم حساب نکرد، همیشه دروغ گفت، دید با فکرش ویران شدم و رهام کرد و رفت. کم پشت سرت اشک ریختم؟ مگه مرد هم گریه میکنه، بیست و هفت فروردین ماه امسال آخرین روزای ماه رمضون بود شب که دوستمو بردم دهاتشون، یه حالی بهم دست داد که خدا شاهده تا خونه زاروزار گریه کردم. حتی نمیتونستم راهو ببینم. همه گله هامو به خدا گفتم و هر چی سرم امده بود برای همشون گریه کردم. من با تمام روح و جسم و روانم عاشقش بودم، اما اون چی، یه عمر بازیم داده، همیشه قضیه رو وارونه تعریف کرده. منم که بیشتر از چشاش بهش باور داشتم قلبم تمام دروغهاشو راست باور میکنه. شهامت نداری؟ میترسی؟ مردمو حقیر میبینی و با غرورت دوست داری تحقیرشون کنی؟ بخدا من آدم ساده ای بودم، مثل بقیه نبودم که چشم دنبال این و اون باشه، دلم گیر کرد، مثل یه ماهی که تو تله بیفته، همیشه گفتی گناه دارم، ولی هیچوقت نگفتی منم آدمم دل دارم، بخدا مثل هیچ کس نبودم، تمام توانم همین قدر بود، ولی برای تو بیشتر از توانم سعی کردم، چند سال پیام دادم، تبریک فرستادم. با تلفن همگانی برای گوشی خاموش تو زنگ میزدم، چرا همه چیزو سرسری گرفتی، بخدا همه این سالها زندگی نکردم. ندیدی که روح زندگی در من مرده بود، من حتی تمایلی به خرید تلفن و ارتباط دنیای مجازی نداشتم. بخدا قسم که فقط یه سیم کارت داشتم که اونم به اسم خودم نبود. همه چیزو ول کردم و با غصه تو زندگی کردم. تو که میدونستی من زالو ول کنت نیستم چرا با امدنت دوباره سقف بالاسرمو آوار کردی، تو که میدونستی تمام جان و قلبم به تو وابسته است. من که ارتباطم چندتا چندتا نبود، فقط یکی بود. تو که قصد موندن نداشتی چرا هواییم کردی، من که داشتم تو دنیای تاریک خودم با تنهاییم کنار میومدم.

اگه به تو رسیدن حق بود، برای یکبار هم که شده من خاستم نسبت به خودم ظالم باشم، تا کی تمنای کور، تاکی جفا و دروغ، وقتی من تمام خودم رو در اختیار تویی که نبودی جدا گذاشته بودم، توقع داشتم از اون به بعد تمام تو مال من باشه، میتونستی دعوتم کنی، بریم سفر، بیشتر همو ببینیم و حرف بزنیم. تو منو احمق فرض میکنی؟ به وقت زنگ زدن میگی اشتباهه، میازار موری که دانه کش است شمارمو داری؟ تحقیر و توهین بیشتر از این، من قبلش این نگرانیا رو داشتم، تو مصمم نبودی. به وقت بهانه گیری میزدی تو جاده خاکی و هرچه باداد باد. حتی به این فکر نمیکنی که سررشته محبت از هم بشکافه، تفاوت ما در همینه، تو همیشه فکر دل خودت بودی ولاغیر اما برای من دل خودم اولویت آخرم بود.

و هزاران حرف که باخودم روزانه حرف میزنم، میام سرمیزنم و درگیرم. فکر میکردم میشه با زندگی جنگید و حقت رو گرفت. اما بعضی وقتها واقعا نمیشه. مثل قصه زندگی شهریار، مثل پایان شهرزاد، همیشه دوست داشتن به ازدواج ختم نمیشه و برعکس بطور مسالحت آمیز با کسی که علاقه ای هم بهش نداریم میشه ازدواج کرد و با صلح به زندگی ادامه داد.

ا مثل چی؟ مثل منو ایسان؟ نه ادیسون. الان میگم: ابراهام لينكولن. انتنی رابینز هم میشه چون فیلم میبینه. ا میتونه یه صفت باشه که قبل اسم میاد مثل اشک "ی". یه حرفی هست که میگن بی خبری بهترین خبره، برای کسی که بخاد سرشو مثل کبک کنه تو برف و نشنوه بله، یه آدم درست چرا باید با همچین آدمی باشه مگر اینکه خودش رو در اون حد ببینه. نمک به حرومی بخشش نداره، کسی که به اون حد از وقاحت برسه که بخاد با یه زن متاهل ارتباط برقرار کنه، نون و نمک بخوره و به ناموس کسی چشم داشته باشه، مثل یه حیون بچه هارو بکنه تو گونی، تا خواسته حیوانیشو اجرا کنه. این قضاوت نیست واقع بینیه که این کار از دست هر کسی برنمییاد، من مردهای زیادی میشناسم که ارتباط برقرار کردن، اما نه با زن متاهل. این سبک کار بسته به ذات آدم داره. یه آدم هرگز نمیتونه به یکبار همچین اشتباهی ازش سر بزنه. بیماری کسی رو پای جواب خدا قلمداد کنه یا بخواد وسط خیابون دست روی کسی بلند کنه. هم ذاتشون مشخصه و هم اعتقادات مسموم که موقع زنا یاد خدا نمیفته ولی موقع کارما زود جواب میده... خود پیامبر گفته کسی که حین گناه خدا رو بالای سرش بدونه و اون عمل رو انجام بده مسلمون نیست، یعنی کسی که خدا رو بشناسه و خدا ترس باشه گناه انجام نمیده. هر چقدر نسخه میپیچی میبینی معنی اشتباه با لاشی نمیتونه یکی باشه.

توصیه من برای راز و نیاز با خدا نمازه، از سوره عنکبوت آیه ای هست که گفته: اتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ.

آنچه را از این کتاب به تو وحی شده است، بخوان و نماز را برپا دار، یقیناً نماز از کارهای زشت، و کارهای ناپسند باز می دارد؛ و همانا ذکر خدا بزرگ تر است، و خدا آنچه را انجام می دهید، می داند.

دوست داشتن خالی به درد نمیخوره، باید در عمل ثابت کرد، در پوشش اونجوری حد نگه داشت که خدا دوست داره، در ارتباط با آدمها، در معاشرت. همون فیلم زندگی پس از زندگی آدمهایی رو نشون میداد که بابت ناسزا و تحقیر و غرور چقدر مورد بازخواست قرار گرفتند. نمیشه احکام خدا رو گلچین کرد، مثل آدمهایی که به زبون میگن دوست دارم اما در عمل خیانت میکنن، آدم هم باید قلبا خدا رو باور کنه، ارتباط باید دو طرفه باشه.

باخدا باش پادشاهی کن...

کارما

چه کارمای مزخرفی، توجیه خوبیه برای بازگشت. برای من هیچ فرقی نداره چون میتونم قسم بخورم که تحت هیچ شرایطی بهش فکر نمیکنم. من میدونستم هرجا باشه آذر ماه پیداش میشه. دلیلش بماند. ولی من هیچ کارمایی ندارم، هرکی اذیتم کنه بیشتر موفق میشه. من یقه خیانت دیده رو میگیرم میگم تو اگه خوشکل بودی، آدم بودی روت هوو نمیاوردن، پنجشنبه میرفتم یه جایی، پشت یه ماشین یه تیکه نوشته ای دیدم که خیلی روش فکر کردم و ...

نوشته بود" Sevan Atmaz " چقدر جمله زیبایی بود، خیلی به دلم نشست. مثه من که هرگز نمیتونم کسی رو قد اونی که دوست داشتم، یکی رو از ته دل بخام و هیچوقت فراموش نمیکنم . و به اون شخص مقابل که اونو میپرستید و بین الصلاتین یه شیطون مقصر رفت تو جلدش و باعث شد اونم اشتباه کنه. عوضیا، تباها کارمای کی دامنشو گرفت بیاد اعتراف کنه.

چه خبر یار؟

چه خبر یار؟ شنیدم که گرفتار شدی
دل سپردی و برای دگری یار شدی
بعد دل کندنت از من، دلت آرام گرفت؟
خوب شد زندگی ات؟ یا که بدهکار شدی؟
بی تو اینجا خبری نیست به جز غصه و درد
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی
بودنت، پنجره ای باز به رویاها بود
ناگهان پنجره را بستی و دیوار شدی
عشق را با طمع منطق خود تاخت زدی
تا نهایت به دلت سخت بدهکار شدی
تو خودت خواستی از قصه ی من پر بکشی
پس نگو کار خدا بوده و ناچار شدی
حسرت یار تو بودن به دلم ماند که ماند
آخرین خواسته ام، قسمت اغیار شدی
من که در حد پرستش به تو دلبسته شدم
من چه کردم که تو اینگونه جفاکار شدی؟
پشت کردی به من ای ناز غزال غزلم
شیر را پس زدی و طعمه ی کفتار شدی
مرگ دل، نقطه ی آغاز فروپاشی هاست
حیف و صد حیف که تو دیر خبردار شدی

انتخاب

تو می‌تونی یک نفر رو دوست داشته باشی، ولی همچنان انتخاب کنی که باهاش خداحافظی کنی.
تو می‌تونی هرروز دلتنگ یکی بشی، ولی با این حال خوشحال باشی که دیگه توی زندگیت جایی نداره.

خاص

تو به اندازه‌ی تنهایی من خوشبختی
‏من به اندازه‌ی زیبایی تو غمگینم...

هرگز

آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه...

ناامید

آدمه دیگه، یه روز امدی شدی تمام این دل، حالا که میخای بری میشی تمام دردم، اینکه چرا خط خوردم، چرا باید دروغ بشنوم، چراهایی که هیچوقت نمیتونم به یه جواب قاطع برسم، ناامیدمیشم از کارهای تو، که ادامه همون رفتارهای 15 سال پیشه، این که بعد از این همه اتفاقات و تجربه هنوزم همون آدم قبل باشی، این که خوب و بد رو نمیتونی هنوز بفهمی، کجاست اونی که سنگش رو به سینه میزدی، مگه در برابر خاستن من نگفتی اون میپرسته من، اگه به حرف بود که همه بلدن، همه تا یه جای نیازشون له له میزنن، اما دنبال کسی باش که قلبا بهت ثابت کنه نه زبانی، اینو از کسی قبول کن که دوست داره. حد خودت رو بدون و نگه دار، به اسم اجتماعی بودن با هر کسی معاشرت نکن، این بار دیگه بخاطر خودم نمیگم...

این روزها دلم مثل هوای پاییزه، یه وقتایی با ساده ترین مساله امیدمو از دست میدم، میشم همون آدم سابق، اونی که همه چیزو به تو ربط میداد، هم تو خوشی هم شکست. اونی که مقصد زندگیش بودی، با یه حرف زود میشکست و دوباره با یه نگاه عاشق. آرزوی محال، مواظب خودت باش...

پ ن: اونی که وقت نیازم تنهام گذاشت، با دروغ و تمسخر رهام کرد، دید غصه دارم و ترکم کرد، هیچ نسبتی نمیتونه باهام داشته باشه...

اذیت

از یه جایی به بعد....

دیگه دنبال خوشبختی نمی گردی

فقط دلت میخواد دیگه، اذیت نشی....

مايكل فوديت

نمی‌توانی زخم‌هایم را پاک کنی
یا گذشته‌ای که آزارم می‌دهد را
بازنویسی کنی.
فقط مرا محکم در آغوش بگیر
و بگو:
همه چیز درست خواهد شد...

مرد

‍ ‏زن خوشگل و خوش اندام بودن مرد رو نگه نمیداره وگرنه به جنیفر لوپز خیانت نمیشد

بچه ام مرد رو نگه نمیداره وگرنه به شکیرا خیانت نمیشد

پول هم مرد رو نگه نمیداره وگرنه به بیانسه خیانت نمیشد

تنها چیزی که مرد رو نگه میداره مردیه که تصمیم گرفته خودش رو نگه داره

تمام

شهر

دیشب تا نزدیکای صبح خوابم نبرد و صبح خواب موندم. یه وقتایی کار از خواهش و تمنا گذشته، برای شکست باید هزینه داد اما باج هرگز . یکی از حسهای خوب رها شدنه، آدم از کالبد جسم دربیاد و سبک بشه مثل قاصدک تو آسمون پر بکشه، چون این حالت مقدور نیست فقط میتونم رو آب دراز بکشم، نفس عمیق بکشم و برای لحظاتی آروم بشم...

چقدر زیبا نوشته بود:"این که جایت را در قلب کسی که دوست داری بدانی، مثل این است که راه خانه را بلد باشی". خوش به حال هرکس که خونه داره، راهش رو بلده و گم نمیشه...

رادیکال

سلام. امشب که دلم ازش شکست، تنهاتر شدم. خاستم دیگه نبینمش، نفهمیدن تاوان داره، و اون از دست دادنه کسیه که باید نگه میداشتی و قدرش رو میدونستی، شاید سی چهل سال بعد، یه روز برسه که بچه ها دورت بشینن و بخان از گذشته براشون حرف بزنی، از تجربیاتت، از عشق و آدمهای قدیم، از آدمهایی که دوست داشتن، برخلاف تو که هیچ وقت ندیدی ام{1} مطمینم کسی خواهد پرسید: " میم چی شد" و تو خواهی گفت:" نمیدونم، احتمالا تا حالا مرده باشه"...

اغلب شبهایی که از دستش دلم میشکنه، دلم میخاد با یکی حرف بزنم، اما نه کسی هست و نه حرفی با غیر برای گفتن دارم، تضاد عجیبیه، دردی که زمین گیرم کرده. من خیلی وقته میدونم که با این نمیشه ساخت. هر چند اگه با زبون بازی جلو میومد بازم پای عشقش میسوختم، این که این خاستن دوسر برای من سوخته، عقربه های سنش داره هر روز به سمت بچگی حرکت میکنه، برعکس ما که هر روز باخت میدیم. من حالم خیلی بده، بدتر جایی که آهنگ " گفتم قلب سنگت از هیچی نمیترسه، بی احساس..." گوش بدم. عواقب رفتنش رو از دل خونده...

پ ن: اگه آزادی