خلل...

صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی، مشکلات زیاده اما مسئولیت ما تو این دنیا پیدا کردن راه حل برای تا کردن یا برون رفتن از اون موقعیته، مخصوصا این روزها یه مساله ای پیش میاد چند روز درگیر میشیم و بعد یکباره همه چیز خراب میشه، باید زبان الگوریتم فهمید تا متوجه شد این حلقه های تکرار مثل بازی منجه که خوب میری جلو ولی یکبار مار نیش میزنه و میری پایین، یه روز تو اوج ناامیدی یه روزنه امید برات باز میشه و بعد اون پروسه تمام میشه و مسایل بعدی شروع میشن. زندگی مثل پتو مسافرتیه، سرت بکشی پاهات یخ میزنه، و اگه رو پاهات بکشی از سر سردت میشه. باید تعادل برقرار کرد یا تو اون شرایط خم شد و از اون بحران موقت گذشت. میون این مسایل که تمومی هم نداره، بقول تو یادت نره زندگی کنی.

مولانا

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم، هم بی‌دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم

صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی، با این همه علت‌ها در شنقصه پیوستم

گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما، چون بوی توام آمد از گور برون جستم

آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی، وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم

خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد، گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم

چون عربده می کردم درداد می و خوردم، افروخت رخ زردم وز عربده وارستم

پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم، در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم

صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم، صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم

گوساله زرین را آن قوم پرستیده، گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم

بازم شه روحانی می خواند پنهانی، بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم

پابست توام جانا سرمست توام جانا، در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم

چست توام ار چستم مست توام ار مستم، پست توام ار پستم هست توام ار هستم

در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی، چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم...