آجا
دیدمش. پالتوی کرمی تنش بود. فکر کردم میخاد بره نهار، با هر سختی خودمو رسوندم که دوباره ببینمش، اما اون رفت دنبال یللی تللی. اگه میدونستم که دوسم داره، دوسش میداشتم اما اون هیچوقت ادم صادقی نبود و این بد بود، اگه دوسم داشت، اخلاق گندشم قبول میکردم. اون هیچوقت آدم خوبی نبود که بخامش. کسی نبود که بخام هر روز و هر لحظه بهش فکر کنم، یا ارزشش رو داشته باشه که بخام خودمو بخاطرش از بین ببرم. من دیگه از همه بدم میاد. این دنیا ارزش این همه آرزو و حسرت رو نداشت.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:57 توسط .
|
اینجا گوشهای از دل منه...