برای...
این چندین بار بود که به آهنگ (برای) گوش میدادم، اما این بار که دلم گرفته بود، خاستم بیشتر پخش بشه، یه جایی خوند برای حسرت یک زندگی معمولی... چقدر غمگین بود این حرف، وزن سنگینی داشت. اون وقت به این فکر میکردم که تو هم احتمالا انقلابی شدی، الانت رو نمیدونم اما اگه حال الانت شبیه اون روزای اول بود، قطعا سر دسته اون ها میشدی، چون به طرز فکر تو آشنا هستم.
بقول شهریار پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند، وقتی دلتنگ باشی هر اتفاقی دلت رو گره میزنه به علت دلتنگیت، من هیچوقت جوانی نکردم، از وقتی تو رو شناختم با خیلی چیزا غریبه شدم، فقط یه حسرت شد موند ته دلم، لحظه هایی که دلم میخاست کنارت باشم، اما تو منو از یه دیدن ساده هم محروم می کردی، یه بار که باهم بودیم خاطرت هست، وقت رفتن گفتم میشه یه دور دیگه بزنم بعد بری؟ تو هم قبول کردی، منه خجالتی حتی نمیتونستم خوب حرف بزنم، و حرفهای دلمو درست ادا کنم، سکوت کامل نبود فقط چون گفتن بعضی حرفها اذیتت میکرد، نمیتونستم از آینده با تو حرف بزنم، اما فکر میکردم رفتارت بهتر میشه، امیدوار بودم و حتی برای چند ثانیه بیشتر موندنت فرصت رو مغتنم میدونستم، بقول قیصر امین پور، راستی چقدر زود دیر می شود...
اینجا گوشهای از دل منه...