دلتنگی
آری دلتنگی بخشی از رفتن است، اما کدام رفتن؟ وسط خیابون یهو یاد یه حرفی افتادم، یه روزی روزگاری بهت گفتم، هر چقدر بخای منتظرت میمونم، 5،10،15 سال... فکر میکردم زمان میتونه یه سری چیزهارو تغییر بده، نمیدونم تو ذهن تو معنی صداقت و وفاداری و دوست داشتن چیه، اما من که تمام این سالها دوست داشتم، از منم میخای انتقام بگیری؟ از محبتی که برای یکی دیگه کردی و نفهمید، یه ذره میکردی الان حال هر دوتای ما این نبود، تو شکست خوردی بهت حق دادم، اما تو نفهمیدی تو این مدت به من چی گذشت، تو نفهمیدی که تنها موندن من تا الان بخاطر رفتن تو بوده؟ چرا همیشه خودت رو دیدی، عشق،شکست،سکوت،نفرت، از روزی که رفتی تمام این سالها، یه چیزی رو سینم سنگینی میکنه، یادت هست میگفتم هیچ کس قدر من دوستت نخواهد داشت، یادت هست شب رفتنت گفتی زمان همه چیزو تغییر میده؟ زمان هرگز نتونست مهر تو رو از دلم دربیاره، حتی رفتنت، حتی سکوت کردنت، حتی حرفای تلخت، حتی خاموش کردن گوشیت که هفته ای، ماهی یه بار روشن میکردی، حتی وقتی در برابر خواستن من گفتی اگه دوسم داری برو، بابت دوست داشتنت اون قدر به تو حق دادم که حتی رای خودم نظر تو بود، همه این ها از دوست داشتن زیادی بود، مثل پدر و مادری که موقع حرف زدن یا تاتی رفتن بچه ذوق خاصی دارن، دیدن و خاستن و دوست داشتن تو همه اشتیاق بود و انگیزه، شخصی که وجودش رو شبیه معجزه ای میدونستم که زندگیم رو زیبا می کرد، دلم یه جور دیگه کسی رو میخاست، طوری که نمیتونستم به هیچ کس دیگه فکر کنم، لرزیدن دلم کاملا بی اختیار بود، اعتراف میکنم که دوست داشتن تو، متفاوت ترین نوع خاستن بود. احساسی که از تو به دل داشتم هیچ وقت آلوده به هوس نبود و همیشه مقدس دونستم، هر جا، هر لحظه، هر موضوعی که به دوست داشتن ربط داشته باشه، مطمین باش قبل از شنیدن بقیه اون جملات، یاد تو از ذهن من گذشته، تو مخاطب تمام از دوست داشتن گفتن های من بودی، همه نوشته ها و گفته هایی که از عشق می خوانم، شبیه پک سیگاری هاست، نفسم را عمیق میکشم و درد همه این سال ها را در تمام وجودم پخش میکنم، و این دردناک ترین جمله دنیاست، که من با تمام وجودم تو را خاست، و تو با هزار بهانه دلم را شکستی، انگار که هرگز از دوست داشتن چیزی نفهمیده باشی...

اینجا گوشهای از دل منه...