ناامید
آدمه دیگه، یه روز امدی شدی تمام این دل، حالا که میخای بری میشی تمام دردم، اینکه چرا خط خوردم، چرا باید دروغ بشنوم، چراهایی که هیچوقت نمیتونم به یه جواب قاطع برسم، ناامیدمیشم از کارهای تو، که ادامه همون رفتارهای 15 سال پیشه، این که بعد از این همه اتفاقات و تجربه هنوزم همون آدم قبل باشی، این که خوب و بد رو نمیتونی هنوز بفهمی، کجاست اونی که سنگش رو به سینه میزدی، مگه در برابر خاستن من نگفتی اون میپرسته من، اگه به حرف بود که همه بلدن، همه تا یه جای نیازشون له له میزنن، اما دنبال کسی باش که قلبا بهت ثابت کنه نه زبانی، اینو از کسی قبول کن که دوست داره. حد خودت رو بدون و نگه دار، به اسم اجتماعی بودن با هر کسی معاشرت نکن، این بار دیگه بخاطر خودم نمیگم...
این روزها دلم مثل هوای پاییزه، یه وقتایی با ساده ترین مساله امیدمو از دست میدم، میشم همون آدم سابق، اونی که همه چیزو به تو ربط میداد، هم تو خوشی هم شکست. اونی که مقصد زندگیش بودی، با یه حرف زود میشکست و دوباره با یه نگاه عاشق. آرزوی محال، مواظب خودت باش...
پ ن: اونی که وقت نیازم تنهام گذاشت، با دروغ و تمسخر رهام کرد، دید غصه دارم و ترکم کرد، هیچ نسبتی نمیتونه باهام داشته باشه...
اینجا گوشهای از دل منه...