آن که یک بار از مرامش نیش خوردی نبخش
پوست اندازی چه تغییری دهد در ذات مار...

من هیچ حرفی برای گفتن ندارم و حتی دلم نمیخاد حرف بزنم. حروف الفبا 32 تاست. اما بعضیا با الفا بتا و لامبدا هم رفاقت دیرینه دارن، آقا جان دیروز برنامه یه چیز دیگه بود، آخه آفتاب پرستم اینقدر رنگ عوض نمیکنه، یه جورایی فقط از بابت اینکه دوسش داشتم روش تعصب دارم وگرنه خون به جگرم کرده. خدا گواهه که فقط با یه کلمه من چقدر نابود شدم، با یه پیام چقدر قلبم به تپش افتاده، با یه تصور اشتباه به خیال دیدنش جونم به لبم رسیده. اما اون هیچ وقت هم کفر من نبوده، من نهایت تلاشمو کردم، تمام وقتم بهش فکر میکردم، عصر پیامهاشو میخوندم، آخه چرا یه ادم باید در برابر من اینقدر سختگیری کنه، من تموم عمرم با این غصه خواهم مرد، که چرا این کارو با من کرد، دلم میخاد جوابش رو بشنوم. من صد عشق و محبت و خاستنم رو براش گذاشتم، چرا یه آدم باید چشم دیدن این همه علاقه رو نداشته باشه، بعد به ریز عیب و ایرادم میرم، خودمو اسکن میکنم تا یه دلیل قاطع برای نخاستنم پیدا کنم. اینا به کنار چرا رفتارش با من اینجوری بود، عصر داشتم فکر میکردم به اون خواهش هام، به شرطهام، اون یادش نمیاد ولی من که یادمه، اینارو میگفتم که بمونه، نره منو نشکنه، اون ولی خودش اعتراف میکنه دوس پسر سابقم و...

اگه اهل دوستی بودی، اونا امروز از کجا پیدات میکنن، تو پس چرا منو پس زدی، یادمه وقتی ماه عسل نشون میداد، میگفتم بخدا انقدر دوسش دارم که زبونم لال مثل سولماز تصادف کنه مثل احسان پاش میمونم، اون تنها آدم زندگیم بود که با جان و دلم میخاستمش، هیچکس کامل نیست، منم همچین ادعایی ندارم ولی چرا نخاست بفهمه چه جایگاهی تو قلبم داره، من که تسلیم خاسته هاش بودم، من که جونم به جونش بند بود، پس چرا همه رو به من ترجیح داد، حتی تنهایی رو، این که حتی نخاست منو ببینه، تو پیام ها نوشته بود ناراحتم، براش نوشتم بیام باهم بریم بستنی بخوریم، کارهای دزدکی همیشه میچسبه، بخدا نیت بدی ندارم... چرا اسم من تو لیست الفبا نیست. برای هزارمین بار با پای خودش بیاد و وقتی روی تو میگه تو رو چای اون تصور میکنم بره پشت سرت بنویسه میم ول کن نیست و نمیدونم کی کلا از زندگیم اوت میشه. اونی هم که از چشم میفته دوباره برمیگرده سرجاش ولی من...

از کجای دلتنگیام بنویسم، من همیشه بودم، همیشه تمام وقتم رو بهش فکر کردم، به یادش بودم، غصه خوردم با فکرش شعر خوندم و آهنگ گوش دادم، ولی اون ما رو آدم حساب نکرد، همیشه دروغ گفت، دید با فکرش ویران شدم و رهام کرد و رفت. کم پشت سرت اشک ریختم؟ مگه مرد هم گریه میکنه، بیست و هفت فروردین ماه امسال آخرین روزای ماه رمضون بود شب که دوستمو بردم دهاتشون، یه حالی بهم دست داد که خدا شاهده تا خونه زاروزار گریه کردم. حتی نمیتونستم راهو ببینم. همه گله هامو به خدا گفتم و هر چی سرم امده بود برای همشون گریه کردم. من با تمام روح و جسم و روانم عاشقش بودم، اما اون چی، یه عمر بازیم داده، همیشه قضیه رو وارونه تعریف کرده. منم که بیشتر از چشاش بهش باور داشتم قلبم تمام دروغهاشو راست باور میکنه. شهامت نداری؟ میترسی؟ مردمو حقیر میبینی و با غرورت دوست داری تحقیرشون کنی؟ بخدا من آدم ساده ای بودم، مثل بقیه نبودم که چشم دنبال این و اون باشه، دلم گیر کرد، مثل یه ماهی که تو تله بیفته، همیشه گفتی گناه دارم، ولی هیچوقت نگفتی منم آدمم دل دارم، بخدا مثل هیچ کس نبودم، تمام توانم همین قدر بود، ولی برای تو بیشتر از توانم سعی کردم، چند سال پیام دادم، تبریک فرستادم. با تلفن همگانی برای گوشی خاموش تو زنگ میزدم، چرا همه چیزو سرسری گرفتی، بخدا همه این سالها زندگی نکردم. ندیدی که روح زندگی در من مرده بود، من حتی تمایلی به خرید تلفن و ارتباط دنیای مجازی نداشتم. بخدا قسم که فقط یه سیم کارت داشتم که اونم به اسم خودم نبود. همه چیزو ول کردم و با غصه تو زندگی کردم. تو که میدونستی من زالو ول کنت نیستم چرا با امدنت دوباره سقف بالاسرمو آوار کردی، تو که میدونستی تمام جان و قلبم به تو وابسته است. من که ارتباطم چندتا چندتا نبود، فقط یکی بود. تو که قصد موندن نداشتی چرا هواییم کردی، من که داشتم تو دنیای تاریک خودم با تنهاییم کنار میومدم.

اگه به تو رسیدن حق بود، برای یکبار هم که شده من خاستم نسبت به خودم ظالم باشم، تا کی تمنای کور، تاکی جفا و دروغ، وقتی من تمام خودم رو در اختیار تویی که نبودی جدا گذاشته بودم، توقع داشتم از اون به بعد تمام تو مال من باشه، میتونستی دعوتم کنی، بریم سفر، بیشتر همو ببینیم و حرف بزنیم. تو منو احمق فرض میکنی؟ به وقت زنگ زدن میگی اشتباهه، میازار موری که دانه کش است شمارمو داری؟ تحقیر و توهین بیشتر از این، من قبلش این نگرانیا رو داشتم، تو مصمم نبودی. به وقت بهانه گیری میزدی تو جاده خاکی و هرچه باداد باد. حتی به این فکر نمیکنی که سررشته محبت از هم بشکافه، تفاوت ما در همینه، تو همیشه فکر دل خودت بودی ولاغیر اما برای من دل خودم اولویت آخرم بود.

و هزاران حرف که باخودم روزانه حرف میزنم، میام سرمیزنم و درگیرم. فکر میکردم میشه با زندگی جنگید و حقت رو گرفت. اما بعضی وقتها واقعا نمیشه. مثل قصه زندگی شهریار، مثل پایان شهرزاد، همیشه دوست داشتن به ازدواج ختم نمیشه و برعکس بطور مسالحت آمیز با کسی که علاقه ای هم بهش نداریم میشه ازدواج کرد و با صلح به زندگی ادامه داد.

ا مثل چی؟ مثل منو ایسان؟ نه ادیسون. الان میگم: ابراهام لينكولن. انتنی رابینز هم میشه چون فیلم میبینه. ا میتونه یه صفت باشه که قبل اسم میاد مثل اشک "ی". یه حرفی هست که میگن بی خبری بهترین خبره، برای کسی که بخاد سرشو مثل کبک کنه تو برف و نشنوه بله، یه آدم درست چرا باید با همچین آدمی باشه مگر اینکه خودش رو در اون حد ببینه. نمک به حرومی بخشش نداره، کسی که به اون حد از وقاحت برسه که بخاد با یه زن متاهل ارتباط برقرار کنه، نون و نمک بخوره و به ناموس کسی چشم داشته باشه، مثل یه حیون بچه هارو بکنه تو گونی، تا خواسته حیوانیشو اجرا کنه. این قضاوت نیست واقع بینیه که این کار از دست هر کسی برنمییاد، من مردهای زیادی میشناسم که ارتباط برقرار کردن، اما نه با زن متاهل. این سبک کار بسته به ذات آدم داره. یه آدم هرگز نمیتونه به یکبار همچین اشتباهی ازش سر بزنه. بیماری کسی رو پای جواب خدا قلمداد کنه یا بخواد وسط خیابون دست روی کسی بلند کنه. هم ذاتشون مشخصه و هم اعتقادات مسموم که موقع زنا یاد خدا نمیفته ولی موقع کارما زود جواب میده... خود پیامبر گفته کسی که حین گناه خدا رو بالای سرش بدونه و اون عمل رو انجام بده مسلمون نیست، یعنی کسی که خدا رو بشناسه و خدا ترس باشه گناه انجام نمیده. هر چقدر نسخه میپیچی میبینی معنی اشتباه با لاشی نمیتونه یکی باشه.

توصیه من برای راز و نیاز با خدا نمازه، از سوره عنکبوت آیه ای هست که گفته: اتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ.

آنچه را از این کتاب به تو وحی شده است، بخوان و نماز را برپا دار، یقیناً نماز از کارهای زشت، و کارهای ناپسند باز می دارد؛ و همانا ذکر خدا بزرگ تر است، و خدا آنچه را انجام می دهید، می داند.

دوست داشتن خالی به درد نمیخوره، باید در عمل ثابت کرد، در پوشش اونجوری حد نگه داشت که خدا دوست داره، در ارتباط با آدمها، در معاشرت. همون فیلم زندگی پس از زندگی آدمهایی رو نشون میداد که بابت ناسزا و تحقیر و غرور چقدر مورد بازخواست قرار گرفتند. نمیشه احکام خدا رو گلچین کرد، مثل آدمهایی که به زبون میگن دوست دارم اما در عمل خیانت میکنن، آدم هم باید قلبا خدا رو باور کنه، ارتباط باید دو طرفه باشه.

باخدا باش پادشاهی کن...