نَبٌودی، اما دلم بهانه تو را داشت. امدم دنبالت؛ ولی باز نَبٌودی... (( انگار تو یه ماتریس دیگست)). دلم دیوانه یودن با تو رو میخاست. دلم میخاست با تو بشینم و حرف بزنم، تو چشات نگاه کنم و چای بخوریم، دلم گرم شه، دلم میخاست اما چه کنم؟ یادمه چند ماه پیش از خدا مرخصی خاستم بابت این مشغولیای ذهنی واقعا یه مقدار یه مدت کارها درست پیش رفت، اما جدیدا بازم عاشق شدم؛ ترسیدی؟ نترس منم :) زندگی گر هزار بار بود، بار دیگر تو...

همون مشغولیای قبل، بازم صورتحساب و هر روز از یه جا پرداختی در میاد، از جایی که اصلا تو مخیله ات هم نمیرسه. ارحم یا ربی، أحتاج إلى النوم...

ببین ساعت چه زود گذشته صبحه که، دیشبم که خوابم برده بود...